تبليغاتX
توت فرنگی
توت فرنگی

!یه وبلاگ به رنگ عطر سرخ توت فرنگی!
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

پيوندهاي روزانه

 



شتر

شتر خسته تو بیابون قدم میزد

آخه شتر ما قصد ازدواج داشت

میرفت و میرفت

خیلی خسته شده بود

اما اثری از یه شتر ماده هم نبود

شتر بر زمین نشست تا نفسی تازه کنه.

هوا گرم و سوزان بود و پوست حساس شتر آفتاب سوخته (یادش رفته بود کرم ضد آفتاب بزنه)

شتر از سعی و تلاش بی ثمرش آهی کشید و گفت:

........... (من زبون شترهارو بلد نیستم)

ولی بعد از دقایقی به ساعتش نگاهی انداخت

دستی به موهاش کشید و بلند شد.

رفت تا به شهر رسید!

شترهای شهری به چشم شتر خیلی جذاب بودن.

شترهای فشن با حالتی موزون از روبه روی شتر خرامان رد میشدند.

دل شتر داشت از شدت تپش از جا کنده می شد!

طفلی شتر...

ولی از قیافه شتر معلوم بود شتر بیابونیه!

همه ی شترهای ماده دنبال شتر

خوش تیپ!

پولدار و....

اما شتر ما

هنوزم که هنوزه شتر لیلی شو پیدا نکرده.

 شما براش دعا کنین

نظر بذارین و به شتر کمک کنین

 

 


شنبه 13 تیر1388 توسط پریسا



مادر (مطلب)
قرار من و مادر هرپنجشنبه بهشت زهرا بود.

2 سال بود که من مادرم رو از دست داده بودم.

همیشه برام سنگ صبور بود.

حرفامو همیشه گوش میکرد

هیچ وقت نشد بد خلقی کنه یا حوصلمو نداشته باشه.

هیچی هیچی از خدا نمی خوام

فقط یه بار

یه بار مامانمو ببینم.

 

همه به من میگفتن که وقت ازدواجمه ولی چطوری؟

نه مادر

نه خواهر

چطوری میتونستم؟

اگه مادرم بود حتما منو راهنمایی میکرد؟

ولی العان یه گوهر زیر خروارها خاک خوابیده بود.

 

بعضی وقتها فشار درس و کارهای خونه منو رنج میده.

اگه مادرم بود العان احساس آرامش میکردم.

 

مامان کجایی؟

چرا رفتی؟

من تنهام...

 

مادر یگانه فرشته ی محبوب خداست. دست مهربونش مثل حریر لطیف و مهربونه. دلم نمی خواد خدا اونو ازم بگیره

خدایا مامان جونمو حفظ کن...


شنبه 13 تیر1388 توسط پریسا



درد و دل

درد و دل های پیام نوری ها! ها ها ها

 

ما برو بچ از یاد رفته ی پیام نور

(البته  منهای فراگیرها) داریم از خوشحالی  ذوق مرگ میشیم!

ماها خوشبخت ترین دانشجوهای رو زمینیم!

(ولی خودمون و کلاسامون رو هوا)

دردانشگاه وزین ما نظام مشروطه حکم فرماست!

به طوری که در ترم قبل فقط یک نفر مشروط نشد که...

(وی به علت سکته ی شدید قلبی از امتحانات وا مانده بود. )

همه ی شما دوستان به استاد خویش اورادی میخوانید که از شما پرسش نشود

 وما تشنه ی پاسخ یک سوال و نه بیش

اساتید مجرب ما فقط تاریخ می آموزند.(تاریخ تحلیلی خاطرات استاد)

ما پیام زوری ها با زور و زحمت کتب خویش را به دانشگاه میبریم!

(قطر هر کتاب حداقل 500000000ص)

(وزن هر کتاب 10 تن) به خدا آرتروز گرفتیم!

دانشگاه ما سلف ندارد!

فقط 5 شنبه و جمعه ها به ما تکه نانی عطا میکنند خیرات اموات.

حسنی که معرف حظور شما هست!

اگر حسنی موفق به مکتب رفتن در ایام جمعه نشد

اما حالا با کلاس های جمعه پیام نور دلی از عزا در می آورد.

این یک گوشه از درد دل ما بود.

به امید روزی که دانشگاه ما هم با کلاس شود.

التماس دعا


چهارشنبه 10 تیر1388 توسط پریسا



دفتر نقاشی

 

یه دفتر سفید از اول شروع نفس کشیدنت همراته

دفتری که باید توش نکته بنویسی.

تلخ و شیرین

اما همه ی دفتر زندگیم پر شده از نقاشی.

رنگ و وارنگ

من تو صفحه ی اول دفترم یه چشم کشیدم.

یه چشم رنگ کوه ها.

اون چشم همیشه مواضب منه.

بعد یه دست کشیدم.

همون دست مهربونی که تو اون روز سرد پاییزی

اون روز که برف می اومد گرماشو بی چشم داشت به دست من داد.

بعد تو دفترم یه لب کشیدم.

اون لبی که روز اول یه بوسه به گونم هدیه کرد.

بعد یه قلب بزرگ قرمز کشیدم و تو صفحه مقابلش یه قلب کوچیک.

اون قلب توه اینم قلب من آخه من از تو کوچیکترم!

اون روز یادته منو تو بارون تنها گذاشتی؟

یادته؟

اون روز تو دفترم یه پا کشیدم

پایی که با بی رحمی قلبمو له کرد و رفت!

حالا که برگشتی اون قدر گریه میکنم تا اشکام آخرین نقاشیمو پاک کنه.

برات یه گل کشیدم تا همیشه به یادم باشی.


چهارشنبه 10 تیر1388 توسط پریسا



عاقبت من...
 

این داستانک از جایی برداشت نشده و زاده ی تخیلات من است. امیدوارم لذت ببرید. منتظر نظرات شما هستم.

*تقدیم به همسر مهربانم علیرضا امینی*

بازی های کودکانه.

خنده و شادی از ته دل.

دلم می خواست باز برگردم به اون زمان.

به کودکیم.

این روز ها خیلی درگیر کار بودم.

ثبت نام پسرم آرین که تازه می خواست به کلاس اول بره.

مشکلات  شغلم منو درگیر خودش کرده بود.

امروز خواستم آرین رو بیرون ببرم آخه طفلی خیلی دلش گرفته بود.

با همسرم تماس گرفتم و ازش خواستم امروز زودتر به خونه  بیاد.

اما انگار به حرف من اعتنایی نکرد.

فکر میکردم شاید پای کس دیگه ای وسط باشه.

با این همه فیلم ها و خبرهایی که آدم میشنوه به عزیزترین کسش شک می کنه.

علیرضا تازگی ها به من بی اهمیت شده بود.

به مسائل زندگی بی تفاوت شده بود.

شب ها به بهونه ی کار دیر می اومد.

من هم دیگه طاقتم تموم شده بوده.

همیشه با هم بحث و دعوا داشتیم.

این جدال ها روی روحیه پسرم هم اثر گذاشته بود.

خیلی پرخاشگر و تندخو و گاهی هم گوشه گیر.

نه تنها نگران پسرم بودم نگران زندگی خودم هم بودم.

این کاخ که آجراش از عشق و محبت بود

پایه هاش سست شده بود و هر لحظه ممکن بود روی سر ما خراب بشه.

برای غلبه بر این ترس با دوستم که از روانشناسی چیز هایی می دونست تماس گرفتم.

اون بعد از شنیدن حرف های من گفت که این یک مشکل روانیه

من باید به یه روانشناس مراجعه می کردم.

کمی سبک تر شده بودم اما!

این شک برام مثل خوره بود.

هر لحظه بد تر

علی آدم حساسی بود.

 می دونستم اگه بیش از حد برای آرامش روانی خودم سوال پیچش کنم.

خیلی عصبی میشه.

من و علی با هم دوران دوستی طولانی رو گذرونده بودیم.

همدیگر روخوب می شناختیم.

شاید هم نه!

این زخم کهنه تر میشد.

بی دلیل و خیلی سریع طوری که حتی باورش برای خودم خیلی سخت بود

ما از هم جدا شدیم.

علی آرین رو همراه خودش از ایران برد و من هنوز منتظرم برگردن.

کاش همون اوایل ما قدرت حل مسائل رو داشتیم

مسئله ای که با یه گفت و حل می شد.

تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان


چهارشنبه 10 تیر1388 توسط پریسا



Blog Skin