|
این داستانک از جایی برداشت نشده و زاده ی تخیلات من است. امیدوارم لذت ببرید. منتظر نظرات شما هستم.
*تقدیم به همسر مهربانم علیرضا امینی*
بازی های کودکانه.
خنده و شادی از ته دل.
دلم می خواست باز برگردم به اون زمان.
به کودکیم.
این روز ها خیلی درگیر کار بودم.
ثبت نام پسرم آرین که تازه می خواست به کلاس اول بره.
مشکلات شغلم منو درگیر خودش کرده بود.
امروز خواستم آرین رو بیرون ببرم آخه طفلی خیلی دلش گرفته بود.
با همسرم تماس گرفتم و ازش خواستم امروز زودتر به خونه بیاد.
اما انگار به حرف من اعتنایی نکرد.
فکر میکردم شاید پای کس دیگه ای وسط باشه.
با این همه فیلم ها و خبرهایی که آدم میشنوه به عزیزترین کسش شک می کنه.
علیرضا تازگی ها به من بی اهمیت شده بود.
به مسائل زندگی بی تفاوت شده بود.
شب ها به بهونه ی کار دیر می اومد.
من هم دیگه طاقتم تموم شده بوده.
همیشه با هم بحث و دعوا داشتیم.
این جدال ها روی روحیه پسرم هم اثر گذاشته بود.
خیلی پرخاشگر و تندخو و گاهی هم گوشه گیر.
نه تنها نگران پسرم بودم نگران زندگی خودم هم بودم.
این کاخ که آجراش از عشق و محبت بود
پایه هاش سست شده بود و هر لحظه ممکن بود روی سر ما خراب بشه.
برای غلبه بر این ترس با دوستم که از روانشناسی چیز هایی می دونست تماس گرفتم.
اون بعد از شنیدن حرف های من گفت که این یک مشکل روانیه
من باید به یه روانشناس مراجعه می کردم.
کمی سبک تر شده بودم اما!
این شک برام مثل خوره بود.
هر لحظه بد تر
علی آدم حساسی بود.
می دونستم اگه بیش از حد برای آرامش روانی خودم سوال پیچش کنم.
خیلی عصبی میشه.
من و علی با هم دوران دوستی طولانی رو گذرونده بودیم.
همدیگر روخوب می شناختیم.
شاید هم نه!
این زخم کهنه تر میشد.
بی دلیل و خیلی سریع طوری که حتی باورش برای خودم خیلی سخت بود
ما از هم جدا شدیم.
علی آرین رو همراه خودش از ایران برد و من هنوز منتظرم برگردن.
کاش همون اوایل ما قدرت حل مسائل رو داشتیم
مسئله ای که با یه گفت و حل می شد.

|