|
زندگی من کم کم داشت یکنواخت می شد.
روز و شب ها می اومدن و می رفتن.
و من ثابت و محصور میون چا چوب زمان.
حس بی انگیزگی کرختی و کسالت رو توی من تشدید میکرد.
باید خلاص می شدم.
یه جنبش یه حرکت.
با دوستم کسری تلفنی تماس گرفتم.
ازش خواستم بریم بیرون.
با هم قرار گذاشتیم.
ساعت حدودا 10:30 بود.
من آماده بودم.
منتظر کسری
صدای بوق ماشین توجه منو جلب کرد.
کسری بود.
اون که ماشین نداشت!
رفتم پایین.
قبل از هر حرفی گفتم: اینو از کجا کش رفتی؟
(خانواده ی کسری وضع مالی خوبی نداشتن و اکثریت از اعتیاد پدرش خبر داشتن.)
کسری با حالت خون سردی گفت: خریدم! به تیپم نمیاد؟
کلافه شده بودم فکر کردم شاید دزدیده.
برای همین با غذب سوالمو تکرار کردم.
یه کم جا خورد چون معمولا آدم خوش رویی بودم.
بهم گفت ماشین برای شوهر خواهرش و یه شب ازش قرض گرفته.
من هم به دروغ های کسری اکتفا کردم.
نخواستم بیشتر از این جلوی من شرمنده بشه.
سوار شدم و ماشین حرکت کرد.
موزیک مسخره و حرکات تند ماشین با روحیات من سازگار نبود.
از کسری خواستم که آروم تر برونه.
اون هم با ترمز شدیدی ماشین رو متوقف کرد.
اول از اون حرکت کسری شکه شدم!
ولی صدای باز شدن در عقب و خنده هایی عجیب منو متوجه موضوع کرد.
ته دلم گفتم امشب به خیر بگذره.
بوی عطر اون سه تا دختر
شوخی ها و خنده ها
حال منو عوض کرد.
یه کسی درونم گفت یه کم به خودت برس جوونی کن.
نمی دونم چه قدر به خالی بندی ها و یاوه ها گذشت.
خنده ها و اشوه های دختر ها سر مستی منو زیادتر می کرد.
کسری که داشت به مقصد نامعلومی حرکت می کرد.
که به گفته ی خودش به ویلای پدرش.
سرعت ماشین هر لحظه بیشتر میشد.
همه تو یه حال دیگه ای بودن.
انگار فقط من حواسم جمع شده بود.
فریاد زدم کسری مواظب باش.
همزمان با فریاد من.
ماشین تکان وحشتناکی خورد.
صدای جیغ و کمک خواستن.
نور هایی مثل برق زدن می گذشت و ماشین در تلاتم و با ضربه ای به سیاهی رفت.
همه جا یک پارچه سکوت شد.
کم کم صدای نفس نفس زدن را شنیدم.
چشمانم را باز کردم.
ما ته یک دره ی عمیق بودیم.
خدایا چه شده؟
در طرف کسری باز بود به بیرون پرتاب شده بود.
به سمت او رفتم.
نفس نمی کشید!
ترسیده بودم.
می خواستم همه اینها خواب باشد.
روی صندلی عقب دو تا جنازه بود.
چه کابوسی
باید چه کار می کردم؟
دنبال اون دختر سومی گشتم.
اما فقط صدای نفس هاش می آومد.
توی اون تاریکی
کورمال کو مال
به دنبال صدا بودم.
پام به یه چیزی خورد.
پیداش کرده بودم!
گلوش با تکه شیشه ها بریده شده بود.
به زحمت نفس می کشید.
خواستم بلندش کنم.
اما دردی در دستم حس کردم.
انگار شکسته بود.
هیچ کاری از دستم بر نمی اومد.
داشت جلوی چشمام جون می داد.
دیدم دیگه حرکت نمی کنه.
اون مرده بود.
من مونده بودم و چهار تا جنازه با یه کوله باری از ترس و وحشت.
بعدا فهمیدم کسری اون شب حال وروز خوبی نداشته وماشین هم دزدی بوده اون شب برای من نقطه ی شروعی شد برای بد بختی.
من متحم به دزدی شدم.
|